تبلیغات
عشق هرگز نمیمیرد
 
عشق هرگز نمیمیرد
چهارشنبه 26 تیر 1392 :: نویسنده : Roham        

"سسلاممم"

سلام به دوستای گلم که با وجودشون شمع محفلمونو روشن کردم... بعد از خوش آمد گویی و خیرمقدم شما عزیز دل... میخواستم یه مطلب راجع به خودم و امثال خودم بنویسم.

خدا زمین را آفرید من انسان هستم جسمم از خاک و روحم از جنس خداست! اینجا زمینه... همون جایی که خاطره ها حقیقی میشه غم ها شیرین میشه و شیرینی ها تلخ!

اینجا جایی است که "ما" شکل میگیره. من و تو ! جایی که نر و ماده از هم متمایز میشن و اینجاست شروع ماجرا! من محکوم به حبس ابدم... پس از دادگاه به زندانی به نام جسم تبعید شدم و آنجا توی سلول انفرادی

که بهش میگفتن ترنسکشوال بودم. دوباره قرار دادگاه دارم. قاضی پرونده من همونیه که منو بهتر از خودم میشناسه مطمئنم که میدونه من گناه کار نیستم و مرتکب جرمی نشدم... شاید یه حادثه ولی من بی گناهم! اون مهربونه و

به خاطر همین برام حبس ابد رد نکرد چندسال بعد آزادم میکنه من به اون ایمان دارم...قاضی من خدای منه           این بود ماجرای من.....

منتظرتونم...

 

خوش اومدین






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 تیر 1392 :: نویسنده : Roham        

سلااااااااااام و صد تا سلام...

بابت پست قبلی شرمنده ادم نا امید و غر غرویی نیستم ولی باید میگفتم

اومدم از این بگم  که با خوندن پست داداش حمید رضا و زندگیه نیمایی دریافتم حالا حالا ها باید صب کرد! البته نظر خودمم همین بود ولی الان مطمئن شدم

جمعه اولین جلسه رواندرمانیم بود! خوب گذشت! این رواندرمانی رو تا جایی ادامه میدم که حداقل به خودم ثابت بشم! به نظرم مهم به ارامش رسیدنه! حالا

خودمون باید بفهمیم ارامشون در گرو چیه؟! عمله یا برگشتن؟!

خدایا به همه داداشا و خواهرای گلم توان اینو بده که راه رسیدن به ارامشو پیدا کنن

آمین با رب العالمین

النماس دعا

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 تیر 1392 :: نویسنده : Roham        

سلام خدمت تمممممام بازدید کننده های این وبلاگ

روزه نمازاتون قبول درگاه حق باشه انشالله

دیروز جاتون خالی رفتیم افطاری! البته همون بهتر نبودین اصن خوش نگذشت!!

خانوما آقایون تو یه سالن بودند و ما باید با مانتو روسری می شستیم

از اون مهمونی فقط حسرت خوردنشو یادمه!

تو اون موقع فقط دلم میخواست به پسرای هم بازی خودم که الان بزرگ شده بودن بگم هوووووووی! اون نگاه مسخرتو از روم بردار که حالم داره بهم میخوره

داشی منم یکیم مث تو! ولی جاش حسرت خوردم!

دلم میخواس به اون دخترایی که ازم توقع داشتن که درباره ی لاک و مدل مو و مدل مانتو و.... حرف بزنم بگم عزیز دلم ما اهل این حرفا نیستیم!! ولی باز

حسرت خوردم!!  به زندگیه مردم حسرت خوردن کار جالبی نیس میدونم! ولی کار دیگه ای نمیشد کرد!

دلم به دنیای کوچیکشون میخندید!!  به دنیای اون اقا پسری که تمام دنیاش دو سه تا سفر با دوستا و دانشگاه و تشکیل خانواده بود!!

به دنیای دختر خانومی که رسیدن به درجات عالی و یه زندگیه مشترک خوب اخر ارزوهاشه!

امیدوارمممممممممم همتون به درجات عالی برسید ولی من باز حسرت میخورم که ارزوم مث اونا نیس!! چرا برای اثباتم باید بجنگمو گاهی ترد بشم!

خدایا با این حسرت دارم بزرگ میشم و با گوشت و خونم داره امیخته میشه! نمیخوای یه گوش چشمی بم بندازی؟؟!

این حرفایی بود که رو دلم سنگینی میکرد ولی هنوز اینجام و محکم واستادم! دنیای عزیز ضربه بعدیت چقدر میتونه محکم باشه؟!! نه

عزیزمن من تکیم و امیدم به خداس! با من نمیتونی مبارزه کنی! بععععععله!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 تیر 1392 :: نویسنده : Roham        
 

سلام و صدتا سلام به داداشای گلم و خواهرای عزیزم و زن داداشای مهربونم

جانم براتون بگه که من یه دوست داشتم از اول بچگی با هم بزرگ شدیم و این دوست ما یه ترنسه و در اصل داداشیم با هم اقا بعد از مدت ها

ما با همین داداش کاوه خودمون که لینکشم همین بغله همشهری دراومدیم و یکی به داداشامون اضافه شد

خلاصه ما رفتیم کلاس بسکتبال که با یکی از بچه های 22 ساله ترنس آشنا شدم و اونم به جمع ما پیوست

بعد از مدتی فهمیدیم یکی از داداشای دیگمون که همسن خودمه قراره بیاد مدرسه ی ما و هم مدرسه ای بشیم البته بسکتبالم باهامونه

اینم اخرین داداشمون که بسکتبالیست بالاش نداریم و جردنو گذاشته جیب شلوار جینش

اقا در نتیجه ما 6 تا داداش شدیم و یه گروه 6 تایی ترنس باحالیم

بنده کلی خرکیف هستم. الان به جز داداشای گل وبلاگ داداشای دیگه هم دارم

راستی اینم میخواستم بگم من واسه همه داداشا و خواهرای گلم نظر گذاشتم که تشریف بیارین وبم ولی وقتی میرم وبشون میبینم نظر پر

دراورده و رفففففففففته از برادرا و خواهران گلی که به وبم سر میزنن خواهشمندم  به بقیه هم بگن اگه زحمتی نیس تا من برم ببینم چه

مرگشونه این نظرا که در میرن

عزت زیاد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 تیر 1392 :: نویسنده : Roham        

سلام سلام سلام

امیدوارم همه چی بر وقف مرادتون باشه... اول از همه تابستونتون مباااااارررررررک

ایشالله بهترینا واستون رقم بخوره.

خب اقا ما دو هفته نبودیم. حالا کجا بودیم؟ رفته بودیم تهران پیش دکتر فریدون مهرابی تا باهاش حرف بزنم و به خانوادم بگه. البته فعلا فقط مادر.

خلاصه ما رفتیم مطبش گف بفرما در خدمتم. گفتم من از جسمم راضی نیستم گف ببین اول باید پدرتو بیاری () تا اجازه بده من ازت تست بگیرم ببینم نگرشت به زندگی مردونس یا زنونه!! (تست نمیخواد که معلومه)

خلاصه اینا رو واسه مادر هم گفت . ما از مطب اومدیم بیرونو مامان ما شروع کرد که این دکتره الکی میگفت و خلاصه....

گفت همه اینا فکرو خیاله تو فقط یه مشاوره میخوای که صحبت کنی و ما هم گفتیم باشه بریم صحبت کنیم .

چارشنبه همین هفته وقت دارم دعا یادتون نره

راستی ویزیت دکتر 40 هزار تومن بود

ادرسش: خ ولیعصر بالاتر از پارک ساعی بن بست چمن ساختمان پزشکان ساعی طبقه 2

تلفن: 88786545







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ

سلام به روى ماه همگى. من رهام و یه تى اس اف تو ام هستم. با افتخار میگم یه تى اسم چون من ساخته ى خداوندم و این تصور از همه چى با ارزش تره. من یه مردم و هر كس منو نپذیره به معناى نپذیرفتن خالق منه!منو خانومم منتظر حضور گرم و پر مهر دوستامون هستیم یا على...
مدیر وبلاگ : Roham
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :